به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از گاردین، در سال ۲۰۲۴، جان کارپنتر خوابی دید که به یکی از فیلمهای خودش شباهت داشت؛ خوابی شامل دریچهای به جهان مردگان در زیر یک کلیسای متروکه، دیوهای غولپیکر و انسانهایی که بدنشان پشت و رو میشد. او میگوید: «وقتی بیدار شدم با خودم گفتم: وای! چه داستان پرجزییاتی. من بهندرت خوابهای سینمایی میبینم، اما این یکی از همانها بود.» او این خواب را آنقدر دوست داشت که آن را به یک رمان گرافیکی به نام «کلیسای جامع» (Cathedral) همراه با موسیقی متن تبدیل کرد. «به نظر میرسید این کار با آن فضای هویمتالی که شروع کرده بودیم همخوانی دارد و نتیجه هم خیلی خوب از آب درآمد.»
او با این توضیح که آن چه را دیده در دسته کابوس تقسیمبندی نمیکند گفت: «این خواب بود نه کابوس، کابوسها برای من مسالهای شخصی هستند؛ یعنی چیزی که برای خودم اتفاق افتاده باشد. معمولا کابوسهای من اینطوری است که دارم فیلمی را کارگردانی میکنم و هیچکس به حرفم گوش نمیدهد یا هیچکس دستوراتم را اجرا نمیکند. جدی میگویم، این همان کابوسی است که با آن از خواب میپرم.»
برای رمزگشایی از این خواب نیازی به روانکاو فرویدی نیست. دوران فیلمسازی کارپنتر پس از ۲۵ سال ساختن فیلمهایی سرسختانه به روش خودش-که اغلب تنشزا، وحشتناک، خشن و خونین بودند-عملا در پایان قرن بیستم به پایان رسید. او مظهر یک فیلمساز بهشدت مستقل است؛ کسی که کنترل خلاقانه کامل آثارش را میخواهد، فراتر از آنچه استودیوهای هالیوود معمولا جراتش را دارند پیش میرود و نامش در بالای عنوان فیلم، مهر تاییدی بر کیفیت کالت اثر است. او میگوید: «شعار جان کارپنتر این است: "به من نگو چه کار کنم!"» با این حال، تعداد کمی از فیلمهای او در زمان خود از نظر تجاری موفق بودند و بسیاری از آنها دقیقا برعکس عمل کردند؛ از جمله دو فیلم آخر او یعنی «ارواح مریخ» (۲۰۰۱) و «تیمارستان»(۲۰۱۰)
آیا دلش برای فیلمسازی تنگ شده است؟ او میگوید: «هم بله و هم نه.» او از طریق یک تماس ویدیویی از خانهاش در تپههای هالیوود صحبت میکند و برعکس شهرتش به عنوان یک پیرمرد بداخلاق و ناسازگار، این پیرمرد ۷۸ ساله بسیار سرحال و در سلامت کامل است. «واقعا عجیب است. بله، چون همیشه عاشق سینما و فرآیند ساخت آن بودهام. اما نه، چون کار کردن در سیستم استودیویی هالیوود بسیار دشوار است.»
او میگوید: «برای این کار باید بجنگی. این بخش تأسفبار قضیه است. و این جنگ، هر بار که اتفاق میافتد، بخشی از وجودت را به عنوان یک انسان میساید و میبرد. دلیلی دارد که کارگردانها وقتی از آن سر کار بیرون میآیند، ظاهرشان طوری است که انگار از جنگ برگشتهاند. چون واقعا در جنگ بودهاند: یک جنگ خلاقانه. به همین خاطر کارگردانهای الکلی زیادی وجود دارند، این یک راه برای کنار آمدن با شرایط است، یا مصرف مواد دیگر. بگذریم، وارد این بحثها نمیشویم.»
وقتی از او پرسیده میشود که آیا شما هم زمانی اینطور بودید؟ با دست اشاره میکند که سوال را کنار بگذارد و میگوید: «نه، نه، نه، بیا واردش نشویم. قرار نیست تمام رازهایم را بگویم.»
آشنایی با موسیقی
رگه سرکشی کارپنتر به گذشتههای دور برمیگردد و از هنر او جداییناپذیر است. پدرش معلم موسیقی و نوازنده ویولن ارکستر بود. در سال ۱۹۵۳، زمانی که جان پنج ساله بود، با گرفتن شغل تدریس پدرش در دانشگاه کنتاکی غربی، خانواده از شمال نیویورک نقل مکان کردند. کارپنتر میگوید: «آنجا جنوب دوران قوانین جیم کرو در دهه ۱۹۵۰ بود. پسر، ما واقعا وصله ناجوری بودیم. هر چه درباره شرارت میدانم در همان شهر کوچک بولینگ گرین در کنتاکی آموختم.»
پدرش جان را هم تشویق کرده بود که ویولن یاد بگیرد. «صبحها که به سمت مدرسه راه میرفتی و یک ویولن زیر بغلت بود؛ این پسرهای روستایی در کنتاکی تصمیم میگرفتند که من گزینه مناسبی برای کتک خوردن هستم. من با ویولنم هدفی برای خشونت بودم، که باعث شد بیشتر از آن متنفر شوم.»
فقدان موسیقی کلاسیک در نهایت به نفع سبک سینتویو تمام شد، اما کارپنتر دقیقا در سن مناسبی بود تا به جریان ضدفرهنگ دهه ۶۰ بپیوندد. او میگوید علیه همه چیز طغیان کرد: شهری که در آن بزرگ شد، جنگ ویتنام، سیستم، و «تمام اشکال قدرت». اما در نهایت عاشق پدرش شد و قدر او را دانست. «او در همان اوایل به من گفت: فقط چیزی خلق کن، خواه موسیقی باشد، خواه نوشتن، نقاشی؛ هر چه که هست، خلق کن. و حالا من اینجام و هنوز دارم این کار را میکنم.»
عشق به سینما
مادرش مرتب او را به سینما میبرد. «او به من موهبت فانتزی را داد و پدرم رویکردی دقیق برای خلق کردن به من آموخت.» دیدن فیلم علمیتخیلی «سیاره ممنوعه» در هشت سالگی برای او تجربهای دگرگونکننده بود: «یادم میآید وقتی بیرون آمدم با خودم گفتم: من قرار است کارگردان سینما شوم.»
در حالی که همدورهایهای او مانند فرانسیس فورد کاپولا و مارتین اسکورسیزی هالیوود را از درِ اصلی فتح میکردند، کارپنتر در حاشیه فیلمهای ژانری فعالیت میکرد. اولین فیلم او در سال ۱۹۷۴ به نام «ستاره تاریک»، یک نقیضه کمهزینه و هیپیوار از فیلم «۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی» کوبریک بود که سفر فضایی را کمتر به عنوان یک جهش سمفونیک به آینده و بیشتر شبیه به یک همخانگی کثیف میدید: خستهکننده، غیربهداشتی و پر از تنش. این فیلم با بودجهای ناچیز ساخته شد؛ با استفاده از شانه تخممرغ برای طراحی داخلی سفینه فضایی و یک توپ ساحلی بادی به عنوان موجود فضایی، اما فیلم به نسبت خوب عمل کرد و هالیوود را متوجه این واقعیت ساخت که او میتواند با بودجه کم نتیجه بگیرد.
همه چیز در سال ۱۹۷۸ با «هالووین» به اوج رسید. این فیلم با بازی جیمی لی کرتیس که در آن زمان ناشناخته بود و با هزینه ۳۲۵ هزار دلار ساخته شد، بیش از ۷۰ میلیون دلار فروخت. این اثر راه را برای فیلمهای ترسناک کمهزینه و بسیار سودآور باز کرد و اغلب از آن به عنوان سنگ بنای فیلمهای اسلشر یاد میشود. کارپنتر چنین ادعایی ندارد. «من آنچه را که فکر میکردم چکیده تمام فیلمهای ترسناکی است که دیده بودم در آن قرار دادم. میخواستم از مخاطب استفاده کنم، آنها را مثل یک وسیله بازی در شهربازی بازی دهم تا فریاد بزنند، از جا بپرند، در حالی که نمیدانند آن موجود کجاست. آیا او یک انسان است؟ یا انسان نیست؟»
کارپنتر احتمالا در تابستان ۱۹۸۲، زمانی که فیلم «موجود» را اکران کرد، در بیشترین فاصله با روحیات جامعه آمریکا قرار داشت؛ یک تریلر علمیتخیلی پارانوئید درباره یک موجود فضایی تغییرشکلدهنده که اعضای یک ایستگاه تحقیقاتی قطب شمال را یکییکی از بین میبرد، همراه با جلوههای ویژه بهشدت انزجارآور و فوقالعاده. این فیلم اکنون به عنوان یک شاهکار ترسناک شناخته میشود. در آن زمان، این فیلم دو هفته پس از فیلم «ای.تی. موجود فرازمینی» استیون اسپیلبرگ به سینماها آمد. این تضاد نمیتوانست از این تکاندهندهتر باشد.
رقابت با ای.تی
کارپنتر رفتن به سینما برای دیدن ای.تی در آن تابستان را به یاد میآورد: «یادم میآید پسربچهها را روی دوچرخههایشان دیدم و ای.تی را که پیچیده شده بود، و بعد آنها به شکلی جادویی به آسمان رفتند. و آنجا بود که حالم به هم خورد.» او شوخی میکند، اما فقط تا حدی. «با خودم گفتم: بیخیال، این کار را نکن.» او در واقع سرشار از تحسین برای اسپیلبرگ است، نه به خاطر چیز دیگر، بلکه برای شناخت روح زمانه دهه ۸۰. اما نسخه خودش را ترجیح میدهد: «اگر واقعا میخواهید حقیقت را درباره برخورد با موجودات فضایی بدانید، فکر میکنم فیلمهای من درباره آنچه اتفاق خواهد افتاد واقعبینانهتر هستند. به مهاجرانی که به ایالات متحده آمدند و برخوردشان با سرخپوستان فکر کنید. برای سرخپوستان واقعا خوب پیش نرفت، درست است؟ رویارویی ما با موجودات فضایی—تصور میکنم برای ما هم چندان خوب پیش نخواهد رفت.»
با این حال، کارپنتر دو سال بعد یک داستان فضایی نسبتا امیدبخش ساخت: فیلم «مرد ستارهای» در سال ۱۹۸۴ که در آن یک موجود فضایی مسافر، در بدن همسر متوفی کارن آلن یعنی جف بریجز قرار میگیرد (که بریجز برای این نقشآفرینی نامزد جایزه اسکار شد). نتیجه کار تقریبا یک نسخه بزرگسالانه از ای.تی بود؛ یک درام عاشقانه، لطیف، کمدی و جادهای. این فیلم توانایی شگفتانگیز کارپنتر را در درامهای حساس و احساسی نشان داد. او میگوید: «میخواستم نشان دهم که میتوانم این کار را بکنم. بلند شدن دوچرخهها و پرواز کردن—نمیخواستم تا آن حد پیش بروم، اما...»
ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی، در مستند سال ۲۰۱۲ خود به نام «راهنمای سینما برای منحرفین: ایدئولوژی»، فیلم «آنها زندگی میکنند» را «یکی از شاهکارهای فراموششده چپ هالیوود» نامید که فیلم را نه تنها استعارهای از مصرفگرایی، بلکه از کل ایدئولوژی میدانست: «وقتی عینک را میگذارید، دیکتاتوری را در دموکراسی میبینید. این همان نظم نامریی است که آزادی ظاهری شما را حفظ میکند.»
کارپنتر میگوید: «نمیدانم تا این حد پیش میروم یا نه» (او هرگز نام ژیژک را نشنیده و از من میخواهد که ویدیو را برایش بفرستم). «این در واقع دموکراسی تحت فشار دیکتاتور است. من واقعا شیفته ارزشهای آمریکایی هستم. افراد زیادی مثل من هستند و ما مدام میجنگیم، اما این کار را درون سیستم انجام میدهیم. من رای میدهم. این تنها قدرتی است که دارم. من مثل این آدمها ثروتمند نیستم. و همچنان باور دارم که روزی آنها را شکست خواهیم داد. همه ما مثل رودی پایپر خواهیم بود، در نهایت به آنها دهنکجی خواهیم کرد.»
البته رای دادن تنها قدرت کارپنتر نیست؛ سینمای او یک درس آموزشی است در این باره که چگونه باورها و ارزشها میتوانند از طریق فرهنگ عامه منتقل شوند، حتی زمانی که در تضاد با باورهای کسانی باشند که آن فرهنگ را کنترل میکنند. اما او خوشحال است که این روزها دیگران این مبارزه را پیش میبرند. او میگوید تا زمانی که فیلمسازی را کنار نگذاشته بود، متوجه نشده بود که این کار چقدر از انرژی او را میگیرد. «من خسته بودم، و بعد این تعطیلات طولانی را سپری کردم و هر چه بیشتر از آن چیزی که عاشقش بودم دور میشدم، خوشحالتر میشدم. با خودم گفتم: اینجا چه خبر است؟ من به فیلمسازی معتاد بودم و به بازپروری نیاز داشتم. بنابراین مجبور شدم از آن دور شوم.»
از آن زمان، او به همراه پسرش کودی و فرزندخواندهاش دانیل دیویس به تورهای جهانی رفته و موسیقی فیلمهایش را اجرا و قطعات جدیدی را ضبط کرده است. او هیچ پشیمانی از این موضوع ندارد. «من تجربههای فوقالعادهای با بازیگران داشتهام. عاشق کار کردن با سام نیل [بازیگر فیلم در کام جنون، ۱۹۹۴]، جف بریجز، کورت و بازیگران زن بودهام. عاشق همهشان هستم. دوران فوقالعادهای داشتهام. اکنون دارم موسیقی مینوازم. منظورم این است که اوضاع از این بهتر نمیشود. واقعا نمیشود.»
او میگوید بیشتر روزهایش با سرعتی آرام و دلپذیر میگذرد. «بسکتبال، اخبار و بازیهای ویدیویی. این تفریح جان است. سپس به خوابهای طولانی و زیبا میروم، و خواب میبینم.»
آلبوم جدید جان کارپنتر به نام «کلیسای جامع» در ۷ اوت توسط شرکت Sacred Bones Records منتشر میشود. اولین رمان گرافیکی او در ۴ اوت از طریق Storm King Comics روانه بازار خواهد شد.